پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۷

 

یک لحظه ناب

نمی دانم از کجا باید شروع کنم؟ از نوشتن یک شعر، یا نوشتن یک مقاله درباره شادی جمعی، و شاید هم از یک لحظه ناب و تکرار نشدنی . . . بی خیال دوست دارم بیشتر خودمونی شم. یا الله ... دیروز تو یه جمعی بحث عشق و عاشقی شد. یکی از بچه ها گفت عشق تو زندگی آدم یه بار دیگه نهایتا دو بار پیش میاد، بقیه هم تاییدش کردن، من روم نشد در این زمینه نظری بدم. بهتر دیدم دهنمو ببندمو چیزی نگم. اگه می گفتم من روزی نیست که عاشق نشم حتما بهم می خندیدن ومی گفتن جووووووووووووووووووووون.... آره خوب، از اون نظر ... یا شایدم می گفتن نه عزیزم اون اسمش هوسه... اون وقت بود که من مثل همیشه کونم می سوخت و خودم رو فحش می دادم که بازم نتونستم دو دقه ساکت بشینم، یا افسوس می خوردم که چطور یه آدم به خودش اجازه میده که بر اساس تجربیات خودش قانون درست کنه و در مورد دیگران به این راحتی قضاوت کنه... چه خوب که چیزی نگفتم، وگرنه امروز با دیدن اون فرشته نازنین به خودم می گفتم ای هوسران بدبخت.... اما حالا با خیال راحت موتونم اون لحظه ناب دیدار رو مرور کنم و لذت ببرم . کاش میتونستم بیشتر ببینمش ....

برچسب‌ها:


Comments: ارسال یک نظر



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?